غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
165
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بصفت علم و فضيلت و زهد و عبادت موصوف بود و باظهار كرامات و خوارق عادات معروف شربت شهادت چشيد و سعيد از عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهم سماع حديث كرده نزد آن جناب تحصيل علم تفسير و قراءة نموده بود و در علوم مذكوره خصوصا قراءة قرآن مهارت كامل حاصل فرموده چنانچه يكى از سلف روايت كرده كه در ماه رمضان سعيد امامت ما ميكرد و در شبى بقراءة عبد اللّه بن مسعود قرآن ميخواند و در شبى بقراءة زيد بن ثابت و شبى بقراءة ديگرى از اكابر قراء و تمامى آنماه مبارك حال برين منوال جريان داشت و ديگرى گويد كه سعيد در مسجد الحرام در يكركعت تمامى قرآنرا ختم كرد در روضة الصفا مسطور است كه در آن اوان كه حجاج عبد الرحمن بن محمد بن اشعث را بجانب سيستان و كابل ميفرستاد سعيد را حاكم علوفات متجندة گردانيده مصحوب او روان ساخت و چون عبد الرحمن اظهار مخالفت حجاج نمود سعيد از وى جدا شد و در آن وقت كه عبد الرحمن شكست يافته بكابل شتافت سعيد رحمه اللّه باصفهان رفته پنهان گشت و منهيان خبر او را بسمع حجاج رسانيده آن ظالم نامهاى به حاكم اصفهان نوشت كه سعيد را نزد من فرست و حاكم اصفهان بنابر اعتقادى كه نسبت بآنجناب داشت در خفيه پيغام فرستاد كه ازين شهر بيرون رو كه حجاج ترا ميطلبد و سعيد از آن ديار بآذربايجان خراميده مدتى ديگر مخفى روزگار گذرانيد و بالاخره از طول انزوا ملول شده به مكه رفت و رحل اقامت انداخت و چون خالد بن عبد اللّه به حكم وليد در زمين حرم حاكم گرديد بعضى از متوطنان مكه سعيد را گفتند كه خالد خالى از شرارتى نيست مناسب آنكه نقل مكان فرمائى سعيد رحمه اللّه جواب داد كه چندان گريختم كه ديگر از حقتعالى شرم ميدارم كه بگريزم آنچه مقدر باشد مرا پيش خواهد آمد و دران اثنا حجاج شنيد كه سعيد بن جبير و عطاء بن مجاهد و طلق بن حبيب و عمرو بن دينار پناه بحرم بردهاند عرضداشتى نزد وليد فرستاد كه در طايفهء از آن مردم كه در مخالفت من با ولد اشعث موافقت نموده بودند در مكه نشستهاند التماس آنكه حكم فرمائى تا ايشانرا بجزا رسانم و وليد برطبق مدعاى حجاج فرمان داده خالد بن عبد اللّه آن چهار عزيز را نزد حجاج روان كرد محمد بن جرير الطبرى آورده است كه خالد دو كس را بر سعيد بن جبير موكل گردانيد تا او را نزد حجاج برند و بعد از وصول بر بذه يكى از آن دو شخص بنابر مهمى غايب گشت و ديگرى بخواب رفته چون بيدار شد گفت اى سعيد مرا در خواب گفتند كه از خون سعيد بن جبير ذمهء خود را برى گردان اكنون بهر جانب كه خواهى توجه فرماى كه مرا با تو كار نيست سعيد گفت اميدوارم كه مآل حال بخير و خوبى مقرون باشد و ازيشان جدا نشد تا پيش حجاج رسيد روايت است كه چون نظر حجاج بر آن سعادتمند افتاد از وى بشقى بن كثير تعبير كرده بقتلش فرمان فرمود سعيد گفت مرا چندان مهلت ده كه دو ركعت نماز بگذارم حجاج اعونهء خود را گفت كه روى او را بجانب قبلهء نصارى كنيد سعيد فرمود كه ( فاينما تولو فثم وجه اللّه )